المحقق النراقي

98

خزائن ( فارسى )

باز مىبينم گرفتار جنون دلرا مگر * آن پرى رخسارهء زنجير موى من رسيد « سحاب » تا سازم آشنايت ناآشنا نگارا * بيگانه كردم از خويش ياران آشنا را چون من كسى گذارد سر بر خط غلاميش * بيرون نهد چرا كس از حدّ خويش پا را با جور آن جفا پو چندان كه كرده‌ام خو * نارم بخاطر از او انديشهء وفا را گفتم كه گويم امشب تنها به او غم دل * بيمدّعى نيامد چون ديد مدّعى را اكنون سحاب كانجا ره يافتند اغيار * شاديم از اينكه ره نيست در كوى دوست ما را « وله » سر كوئى كه هرگز ره ندارد پادشاه آنجا * گداى بينوائى را كه خواهد داد راه آنجا مكن هرگز تمنّاى بهشت انديشهء دوزخ * اگر مطلب رضاى اوست خواه اينجا و خواه آنجا چو صيدى در حرم جويد پناه ايمن بود اما * بكوى او كشند اورا كه مىجويد پناه آنجا چه غم نبود اگر ما را زبان عذر در محشر * كه ما را بس اميد رحمت او عذر خواه آنجا « وله » چون جرم گنه وفا است ما را * هر نوع كه كشد سزاست ما را